فکر می کنم آخرین باری که از خانم یا آقای دکتر درخواست صدور برگه ی استراحت پزشکی یا همون استعلاجی رو کرده بودم،به سالهای تحصیل در مدرسه و گذران دوران ابتدایی و راهنمایی بر می گشت.حالا بعد از سه روز خانه نشینی ناشی از پیدا شدن سرو کله ی یک سرماخوردگی سمج و مرموز،باید هر چه زودتر از خونه بیرون می رفتم تا آقای دکتر معتمد پای برگه ی مرخصی من رو امضا کنه.بعد از مدتها اولین باری بود که می دونستم برای بیرون رفتن روی دوچرخه ی تکیه داده شده به پنجره ی آهنی زیرزمین نمی تونم حساب کنم و از همین بابت بی خبر از بقیه نیم ساعتی در انتظار قبول درخواست و سررسیدن راننده ی تاکسی روی پله های پاگرد چشم به راه و گوش به زنگ نشستم.مسیر خونه تا مطب کوتاه بود و هر چه زودتر باید نسبت به پرداخت کرایه ی خودم دست به کار می شدم.در همین بین بود که با درخواست "لطفا نقدا پرداخت کنید جناب!!"از طرف آقای راننده روبه رو شدم.مسیر کوتاه بود اما شکایت و گلایه های این مرد تمام نشدنی.با ناراحتی ناشی از درد دلها و شکایت های تکراری این روزها و باعث و بانی اوضاع و احوال موجود،از آقای راننده جدا شدم و در سرمایی استخوان سوز،برای رهایی از سوز سرما و هیاهوی ماشین های عجول خیابان،با عبور از بین ماشین ها خودم رو وسط مطب آقای دکتر معتمد دیدم.
با دو طبقه بالا رفتن از پله های ساختمان بی رنگ و لعابی که بوی کهنگی و نم از در و دیوار طبقات و پاگردها به مشام می رسید،با در چوبی دو لنگه باز مطب و حجم زیاد بیماران در انتظار روبه رو شدم و برای پنهان ماندن از سنگینی نگاه بقیه،وسط پاگرد بهترین مکان برای انتظار بود.این بود که دفترچه رو روی میز خانم منشی گذاشتم و در حال دور شدن بودم که صدای خانم منشی جملاتی شبیه به این رو زمزمه می کرد که"چون کارتخوان نداریم باید ویزیت رو نقدا پرداخت کنید".با تغییر جهت چشمان خودم،حضور دو دستگاه کارتخوان کنار میز منشی رو بهشون یادآوری کردم و خانم منشی در عوض با دادن آدرس نزدیک ترین خودپردازهای در دسترس برای گرفتن پول نقد من رو امیدوار کرد.از اونجایی که دوازده برگ اسکناس هزار تومانی که طبق عادت همیشگی توی کیف پول داشتم به عنوان آخرین موجودی پول نقد نصیب راننده شد بود،با گوش دادن به حرف خانم منشی خودم رو به نزدیک ترین خودپرداز رسوندم.دو دستگاه خودپرداز اول به دلیل خرابی یا هر موضوع دیگه ای خارج از سرویس به سر می بردند و با سرمایی که توی صورتم می خورد باید خداحافظی پیروزمندانه از دستگاه سوم رو به فال نیک می گرفتم.البته دستگاه خودپردازی که فقط حاضر به پرداخت درخواست مبالغ با مضربی از پانصد هزار ریال بود!!!
یک ساعت بعد با پیدا کردن یک راننده ی منصف در اون ساعت شب روی تخت اتاق تزریقات یکی از شلوغ ترین درمانگاه های شهر دراز کشیده بودم و با گوش دادن به صدای مرد پرستاری که قطعه ی جوانی مرحوم قوامی رو به زیبایی تمام زمزمه می کرد،چشم به قطرات سِرُم دوختم و در خلسه ای دوست داشتنی چشم روی هم گذاشتم.
تمام این سه چهار روز رو مرور می کردم و دوست داشتم به خیلی از موضوعات فکر کنم.تمام زحماتی که به خواهر بزرگوارم،پدر و مادر عزیز و خاله جانم تحمیل کردم.به همکارهای مهربانم فکر می کردم که قطعا غیبت یکباره و غیر منتظره ی من،برنامه ریزی هفته ی اونها رو بهم ریخت اما همگی دلسوزانه جویای احوال من بودند.می تونستم از حجم بالای تماس های کاری مشتریها توی روزهای کسالت و استراحت کلافه و نازاحت باشم اما ترجیح می دادم ذوق دیدن و خوندن پیام احوال پرسی یکی از قدیمی ترین و بهترین مشتریها رو با خودم داشته باشم که پیام پر از مهرش نشانه ای بود از مهر و محبت و بزرگواری بی دریغ.دوست داشتم دلخوش باشم نسبت به داشتن همکار عزیزی که با ارسال یک ملودی قدیمی و دوست داشتنی از مرحوم همایون خرم،لطف همیشگی خودش رو به من نشون داده بود.
قطرات سرم و زمزمه های پرستار داشت به پایان می رسید اما من ادامه ی این خواب رو ترجیج می دادم.خواب و خلسه ای که مثل تمام این سه روز با نگرانی و هیجان برای به پایان رسیدن سفر رضا پاکروان؛دوچرخه سواری که قرار بود طول کره ی زمین رو با تمام اتفاقات پیش رو رکاب بزنه همراه شده بود.
اما راستش الان حال بهتری دارم.فردا رو روز بهتری دیدم برای سر کار رفتن و از طرفی سفر رضا پاکروان هم همراه با سلامتی به جاهای خوب اون رسیده...
به نظرم آدمها همین قدر که بلد هستند به زندگی خودشون گند بزنند،این مهارت رو هم دارند که با گفتن یک جمله،اون هم چه به قصد و چه از روی نادانی و نفهمی تمام،اگر شده برای چند ساعت و چند روز حال و روز شما رو به سمت و سوی تلخی و ناراحتی ببرند.اعتراف می کنم که در این چند سال کارمندی بارها و به دفعات(جدا از مواردی که خودم رو کاملا تقصیرکار می دونستم)مورد اصابت حملات این موجودات قرار گرفتم و متاسفاته در برابر اونها از خودم ضعف نشون دادم و تنها چیزی که در آخر دستم رو گرفت،سردرد،کلافگی و فکر کردن به این سوال بود که تا کی قراره اوضاع این شکلی پیش بره؟!
روز پنجشنبه بعد از رسیدن یک روز کاری به نسبت شلوغ و پرکار به نیمه های خودش،دقایق به نسیت طولانی رو با یک خانم معلم بازنشسته و دختر جوانی که از قرار معلوم دختر خانم معلم بود و سخت می تونست ناراحتی و کلافگی خودش رو از همراهی مادر پنهان کنه،بر سر یک مشکل که بیشتر به دلیل اطلاعات پایین اونها در رابطه با مشکل مورد بحث بود گذروندم و به خیال خودم کار رو به بهترین شکل انجام دادم و حالا باید سراغ مشتری بعدی می رفتم.
"مامان صد بار بهت گفتم من رو همراه خودت این جور جاها نکشون!!این یارو کارمنده خیلی نفهمه!!!هر چی من میگم انجام دادم و نشد باز حرف خودش رو می زنه.به خیال خودشم کار راه اندازه مثلا."
تک تک این کلمات و جمله ها رو دقیق و بدون کم و کاست در خاطر دارم.هنوز پاهاشون رو از در بیرون نگذاشته بودن که دختر خانم معلم این کلمات رو به شکل رگباری به سمت مادر پرتاب کرد و ترکش حرفهاش به تن من خورد.
"بیا هادی خان!!نفهم هم شدی.حالا هی بیا دل بسوزون."
تمام این سالها جملاتی از این جنس از سمت و سوی همکارها و نزدیکان زیاد شنیدم.تمام تلاش من بر این بود که این حرف و حدیث ها تاثیری در نوع و کیفیت وظیفه ای که انجام میدم و خدمتی که ارائه می کنم نداشته باشه اما حالا و امشب اعتراف می کنم که تا حدود زیادی تنها چیزی که تونسته از اشتیاق من در مواجه با آدمها و تلاش برای حل مشکلات کاری اونها کم کنه،شنیدن،مواجه و لمس وقایع پرتکرار و بداخلاقی هایی از این جنس بوده و هست.
پ ن:فقط جان من پیش خودتون نگید خب داری نق کاری رو می زنی که بابتش حقوق و دستمزد می گیری چون اون وقت مجبور میشم واقعیت هایی رو بگم که تکرار اونها برای خودم هم دلچسب نیست و شنیدن نداره.
و گفت: «ما به ادب محتاج تریم از آن که به بسیاری علم».
*تذکره الاولیا
برای حرف زدن و نوشتن,دقیقا از کجا باید شروع کرد؟
همین چند روز پیش که خیلی دور هم نیست و زمان زیادی هم از اون نمی گذره،یادداشتی می خوندم که نویسنده جایی از نوشته از قول سارا شریعتی جمله ای تحت این عنوان نقل می کرد که"امید یعنی خود را در معرض یک پروژه قرار دادن.پروژه ای تعریف می کنید،مسیر انجامش را طراحی می کنید و هدفهایش را در مقابل ترسیم می کنید.این پروژه است که امید را می سازد.ما امیدواریم تغییر کنیم و تبدیل به چیز بهتری بشویم.تا وقتی برای تبدیل به این چیز بهتر مسیر مشخصی را معین نکنیم و بعد وارد این مسیر و سختی ها و موانع پیش بینی ناپذیرش نشویم،چیزی تغییر نمی کند.این پروژه است که امید را می سازد."
"گذشته از تمام این حرفهای حساب،قرار ما با همدیگه چی بود؟!"فکر کردن به این سوال،توی خونه، توی کوچه و خیابون و محل کار،ساعتهای زیادی از وقت من رو به خودش مشغول کرده و ذهن من و درست فکر کردن رو برای من مختل کرده.اصلاً تمام این حرفها قبول اما اسم اوضاع الان من چیه؟برای من چی؟پروژه ای برای ادامه زندگی در جریان بوده و هست؟امیدی برای ادامه ی راه بوده و هست؟چه بلایی به سر فکرها و خیالات من برای این زندگی اومد؟اصلا قبل همه ی این حرفها قرار ما دو نفر با همدیگه چی بود؟
قرار بود آدم بهتری باشم و بیشتر از خیلی های دیگه حواسم به آدمهای اطرافم باشه.قرار بود آدمهای دور و نزدیک خودم رو خوب و درست و بجا ببینم.قرار بود قدر ثانیه به ثانیه ی زندگی کنار عزیزهای خودم رو بدونم و به داشتن اونها ببالم و افتخار کنم به بودن کنار اونها.قرار بود بدونم و بفهمم که قرار نیست و نبوده که هیچ کس و هیچ چیز جای تک تک اعضای خانواده ی من رو بگیره و جای خالی اونها رو برای من پر کنه.قرار بود بدونم و حواسم باشه که چه نعمت های بزرگی نصیب من شده.قرار بود مدام حواسم به قول و قرارهایی که با خودم گذاشته بودم باشه.حواسم باشه که قرار بود زندگی و زندگی کردن من آب توی دل کسی تکون نده.حواسم باشه که قرار بود،زندگی من،حال بد من،مشکلات ریز و درشت من،خوبی و بدیهای من به خیلی از آدمهای دور و نزدیک من ارتباطی نداشته باشه.حواسم باشه که قرار بود حق فرزندی رو درست و تمام و کمال بجا بیارم.قرار بود بزرگتری و کوچکتری حالیم باشه.چشم پاکی و ناپاکی رو بفهمم.دست پاک و ناپاک حالیم باشه.مال درست و غلط سرم بشه.قرار بود عشق و دوست داشتن رو درست بفهمم و مهربونی کردن رو تمرین کنم و یاد بگیرم.قرار بود برادر روزهای سختی مشکلات باشم.قرار بود یاد بگیرم برای هر چیزی که دوست دارم و درسته زحمت بکشم و عرق بریزم و مایه بگذارم.قرار بود یک راه کج رو دوبار نرم و برگردم.قرار بود آدم غلطی نباشم.قرار بود تا جایی که راه داره روی خط راست گفتن راه برم و حرکت کنم و سکوت کردن رو بیشتر از همیشه تمرین کنم.قرار بود در جا نزنم و مدام توی یک نقطه ساکن باقی نمونم.قرار بود آدم بی عقده ای باشم.بی هیچ توقعی.
این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای خودم رو به مفهوم شکست و ناامیدی نزدیک می بینم.فایده ی نوشتن این چند خط رو هم نمی دونم اما این رو هم نمی دونم که آیا فردا صبح که از خواب بیدار میشم و از خونه بیرون می زنم باز سر حرفها و قول و قرارهای خودم هستم یا نه.
عشق بارید و
جنون گل کرد و
افسون خیمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت.
به نظرم هر آدمی توی یک نقطه از زندگی حق این رو داره که بین یک جمع آروم و قرار بگیره،و این جمله رو به زبان بیاره که "دیگه خسته شدم.دیگه به اینجام رسیده!!"مادرم حق داره اگه یک وقتی خسته شده باشه از این همه سال زحمت کشیدن برای ما.خسته شده باشه از این همه سال دل نگرانی و دلشوره برای بچه هایی از همه رنگ.پدر ما حق داره اگر یک روزی خسته شده باشه از سالها دوندگی و عرق ریختن برای روی پا نگه داشتن یک خانواده.خسته شده باشه از یک دندنگی بچه هایی که خودش نقش اساسی در تربیت اونها داشته.در تمام این سالها خواهر من حق داشته از بودن کنار برادری با حال و هوای من خسته شده باشه.خسته شده باشه از دیدن و لمس ضعف و نقص های برداری مثل من.برادر من می تونه خسته شده باشه از داشتن برادری که بعد از گذشت این همه سال هنوز خبر نداره که چقدر می تونه روی اون حساب باز کنه و چقدر میشه به اون اطمینان کرد و کنارش ایستاد.
راستش من هم دیگه خسته شدم.خسته از خیلی چیزها و خیلی از آدمها.خسته از ترسی که سالهاست تبدیل به بخشی جدانشدنی از وجودم شده.خسته از آدمهایی که سالهاست خیال می کنند که در بدترین روزهای زندگی باید شما رو به حال خودتون رها کنند تا تنها با مشکلات خودتون کنار بیایید.خسته ام از سکوتی که سالهاست به خونه و تمام اعضای خانواده ی ما سنجاق شده.خسته از تنها بودن اما تنها زندگی نکردن.حالا،تمام اتفاقات و ناراحتی های دنباله دار این سالها و این چند روز،من رو در یک موقعیت جدید قرار داده.باید در فکر یک تصمیم جدی باشم.شاید تصمیم درست برای حالای من این باشه که بعد از چند سال بار دیگه از خونه بیرون باشم و یک جای کوچک و جمع جور برای خودم مشغول زندگی باشم.تنها مساله ای که تصمیم رو برام سخت کرده بیماری مادره.نمی دونم...
در تمام سالهای همسایگی خانواده ی بزرگ آقای "ر"،چه در زمان سرشلوغی و بر و بیای فراوان خانواده و چه در اوقات سکون و سوت و کوری خانه ی دیوار سنگی،هیچ وقت نسبت به این خانواده ی عزیز و دوست داشتنی و بزرگوار و صاف،حسادت به خرج ندادم و همیشه با بچه های بزرگ و کوچک اونها از در احترام و ادب وارد شدم و حسن آقا و لیلا خانم رو جفت عزیز و آقا جون خودم خیال کردم و روی چشمهام جا دادم.سالهای ورود ما به این کوچه ی بن بست و عریض مصادف شده بود با ورشکستگی پر سر و صدای پسر بزرگ خانواده ی "ر".اتفاق تلخی که سردرگمی بچه های بزرگ و کوچک خانواده و پایین کشیده شدن کرکره ی دکان یکی از قدیمی و بزرگترین استاد کارهای قالی بافی رو به دنبال خودش داشت.
به نظرم باید هنرمند باشی که بتونی از این روزهای تلخ و سیاه،اون هم بدون کج خلقی با خودت و اطرافیان گذر کنی و به زندگی روی خوش نشون بدی.این شکلی بود که سالهای سخت خانواده گذشت.برای ما به چشم روی هم گذاشتنی و برای اونها نمی شه راحت حرف زد و قضاوت کرد.پسر تاجر و نامی شهر شد یکی از راننده تاکسی های باحوصله ی شهر.مردی که همیشه از مقابل چشمان اون فراری بودم که مبادا شکار بشم و مجبور به سوار شدن داخل ماشین.بارها راهم رو کج کرده بودم اما اون روز تلاشم بی نتیجه مونده بود.از در حیاط تا خود خونه ی استاد همراهم بود.باهم از ساز و موسیقی حرف زدیم و به بنان گوش دادیم.
"اوایل هنر برای ما فقط توی دار قالی و ابریشم و چله خلاصه می شد.پدر ما احترام زیادی برای بافنده های فرش قائل بود.خودم شاهد بودم که تک تک خانم های بافنده ای رو که براشون دار قالی بر پا کرده بود استاد صدا می زد و بارها به خودم گفته بود که:"پسرجون امثال ما نون توی سفرمون رو از صدقه سری چشمهای این فرشته های کوچک و بزرگ داریم که پای همین دارهای قالی که ما برپا می کنیم،هر روز کم سوتر میشه".نتونستیم به اندازه ی حاجی مهربون و دل نازک باشیم .حاجی از هنرتنها چیزی که توی وجود ما گذاشت سرسختی بود.زمین خوردن و مثل بچه ی آدم بلند شدن رو خوب یاد ما داد.کم هنری نیست خب".
این اواخر حاجی رو به سرحالی قبل ندیدم.موقع برگشتن از سرکار و خونه رسیدن بارها دیده بودم که بی هدف و سردرگم پیاده روهای مسیر خونه رو بالا و پایین می کنه.خبری از صندلی تاشوی کنار مغازه ی آهنگری نبود.اگر هم بود خبری از حاجی روی اون نبود.خبری از احوال پرسی های سرزنده و شاد حاجی نبود.سلامت به گوشهای سنگین حاجی می رسید باید چند دقیقه ای صبر می کردی برای شنیدن جمله ی شیرین"سلامت باشی پسرم".
پنجشنبه ظهری بود که سرسفره ی ناهار منتظر جمع شدن بقیه بودم.فاصله ی بین باز و بسته شدن در حیاط تا رسیدن خواهرم به داخل خونه همراه شده بود با مکالمه ی نامهفوم خواهر با یکی از همسایه ها."حاج آقا بود.مثل اینکه لیلا خانم خونه نیست و پشت در مونده.هرکاری کردم بیاد داخل قبول نکرد.میگه لیلا توی راهه و داره از کاشون می یاد."
تقصیر خودم نیست.اسم بیماری الزایمر که وسط می یاد،هیچ نصویر خوبی برام مجسم نمیشه.تلاشم برای زیر و رو کردن خاطرات نوشتاری و تصویری برای رسیدن به یک نتیجه ی خوب و امیدوار کننده همیشه با شکست و سردرگمی روبه رو بوده.خبر خوبی برای آخر هفته نبود که از زبان خواهرم شنیده بودم."نمی دونستم بی خبری.فکر می کردم تا حالا خودت متوجه شده باشی.تا حالا سه چهار بار آدرس خونه رو گم کرده بوده و از شانس هر بار خود بابا همین نزدیکی پیداش کرده بوده.لیلا خانم می گفت که آلزایمره".
اون قدری درک و فهم دارم که معنی گرفتاری و سرشلوغی بچه ها رو متوجه بشم.می تونم اونها رو درک کنم اما از حق پدر و مادری نمیشه گذشت.اگه امکانش رو داشتم یک روز تمام بزرگترها و کوچکتر های خانواده ی دوست داشتنی رو توی خونه ی خودمون جمع می کردم و اول از همه یک تلنگر به خودم می زدم که آیا تمام این سالها با پدر و مادر عزیزی که دارم،درست رفتار کردم یا نه؟بعد بدون ناراحتی،بدون غم و بدون گله و شکایت،تصویر همین حالای حاجی و لیلا خانم رو برای بچه ها روشن تر می کردم.به نظرم هیچ(؟) پدر و مادری حق فراموش شدن نداره.
از زبان یک عزیزٍ همه چیز تمام و اهل فن شنیدم که از "درست نوشتن" می گفت.که "اگه می خوای از عهده ی نوشتن یک متن جاندار و رگ و پی دار به خوبی بر بیای،یعنی درست همون جایی قرار داری که باید از نوشتن فکرهای خودت بگذری و با فکرهای خودت چیز دیگه ای بنویسی".این کار از من ساخته نبود و فقط شروع کردم به نوشتن.
آخرین بار طارق بود که مدتها قبل شرایط رو برای من ترسیم و راه رو برای من روشن تر کرد.با حوصله پای حرفهای من نشست و با فارسی به قول خودش "خراب" شروع کرد به حرف زدن.اون شب طارق همه چیز رو کنار هم قرار داد و نظر دوستانه ی خودش رو برای من گفت.روزهای آخر سفر بود و مثل همیشه و طبق عادت زودتر از همیشه پای دکه ی کنار بلوار انتظارم رو کشیده بود."نمی تونم بگم به اندازه ی پدرت دوستت دارم هادی.دوست ندارم از من دروغ یشنوی.من به اندازه ی خودم می تونم دوستت داشته باشم.بذار حرفهایی رو بهت بزنم که شاید لازم باشه بیشتر روی اونها و یا اصلا روی تصمیمت تمرکز کنی".نیاز به تکرار کلمه به کلمه ی حرفهای طارق نیست.حرفهای اون روز و اون شب طارق به قدری درست،بجا و حرف حساب به نظر اومد که به هیچ شکلی نمی تونستم در مقابل اونها جبهه بگیرم،اما خود طارق هم از جایی به بعد به این نتیجه رسیده بود که "تو باید حرفت بزنی.قطعا راهی جز این برای تویی که به این نقطه رسیدی وجود نداره و نیست.من فقط تلاش کردم مسیر رو برات روشن کنم و بدونی که جلوتر که بری چه خبره".
اون نقطه و موقعیتی که من توی مرکز اون قرار گرفته بودم،زمانی بود که به این قطعیت رسیده بودم که "حالا وقتشه".حالا وقت این بود که با قبول تمام داشته ها و نداشته های ریز و درشت خودم تصمیم مهمی رو به زبان بیارم.باید رو در روی دختری که مطمئن بودم بهش علاقه دارم و می تونم با تلاش بیشتر زندگی مشترک خوبی رو کنارش تجربه کنم،قرار می گرفتم و از این علاقه حرف می زدم.روزی که قرار بود با خود "واقعیت" روبه رو بشم و پای صحبت های "او"بشینم.واقعیتی که بعد از خداحافظی اون شب ساعتهای زیادی رو پرسه زنان توی خیابون با اون درگیر بودم."حالا چه شکلی باید با این "نه" رو به رو بشی؟چیزی میشه به بقیه گفت؟از کجای داستان باید شروع کرد به حرف زدن؟"
حالا چند ماهی از اون شب گذشته.قرار به جواب پس دادن نبوده و نیست.جز خودم که باید با شرایط جدید کنار بیام.روزهای سخت رو سپری کردم بی اینکه دنبال ر اههای فرار عجیب و غریب باشم.هر چه بود باید از خودم سراغش رو می گرفتم.نمی تونم این حقیقت رو نادیده بگیرم که اوایل خودم رو کنار گذاشتم.هر بار پای شرایط و تفاوتها رو وسط کشیدم و تمام تقصیرها رو پای اونها نوشتم و گلایه کردم اما مدتی بعد بین تمام گرفتاری های روزمره،پای حرفهای دکتر شیری نشستم.حرفهایی که خیلی از اونها قرار نبود از زبان پدر و مادر و اطرافیان شنیده بشه.حالا با گذر زمان این نقطه های تاریک شخصیت من بود که در مقابلم قرار می گرفت و با اونها رو در رو می شدم.رفتارها و خلق و خویی که سالهای سال با اونها زندگی کرده بودم و حالا شده بود جزئی از شخصیت من.حالا می تونستم برای جوابی که شنیده بودم منطق محکم تری پیدا کنم.جوابی که شاید از روی ترحم،دلسوزی و حتی لطف طرف مقابلم،کلی و بدون اشاره به چزئیات بیان شده بود.
روز جمعه ی همین هفته یکبار دیگه از کنار خیابان شانزده آذر گذشتم.این بار کنار دو نفر از بهترین آدم های زندگیم عرفان و مهسا."این خیابون اسمش چی بود؟"با یک مکس کوتاه این سوال رو از بچه ها پرسیدم و گذشتم.حال عجیبی بود.باز هم تلخ و شیرین کنار همدیگه.ماهها قبل کنار نرده های دانشگاه تهران و پیاده روهای همین خیابان،در لحظه ی آخر و قبل از خداحافظی و سوار شدن توی ماشین،خواستم که چند لحظه منتظر بمونی.تمام دل و جراتی که از خودم سراغ داشتم یک جا کنار هم گذاشتم و از علاقه ی خودم حرف زدم.حس و حال اون شب هنوز برای من زنده است.
این همه مقدمه چینی برای رسیدن به همین نقطه.بعد از گذشت این روزها،حالا می تونم کنار همین نرده ها بایستم و حرفهای جدیدی بزنم.نه برای توجیه یا راحت کردن خودم.این حرفیه که باید زده بشه.باید بگم که شنیدن جواب "نه" نجیبانه ی تو هیچ وقت آزارم نداد و تمام این مدت این خودم بود که در مقابل خودم قرار گرفته بود.اجباری در دوست داشتن آدمها نیست و نبوده.خصوصاٌ دوست داشتنی که وقتی رنگ زندگی مشترک به خودش می گیره،جنبه های دیگه ای هم پیدا می کنه.دوست دارم بگم که من آدم رفتن و آمدنم.می تونم سرسخت باشم و دست از تلاش برندارم.می تونم نقطه های روشن زندگی رو ببینم و جلوتر برم.احتمالاٌ من مرد مطلوب تو برای زندگی نبودم,اما حرف زدن از بالا و پایین های این سفر رو برای خودم لازم می دیدم و می بینم.